9 پرسش ابوالهول

قبل از اين که اين 9 پرسش دوست داشتني را مطرح کنم و وارد بحث داستان نويسي بشوم دوست دارم يک مطلب خيلي مهم و ضروري را بگويم. خيلي ها دوست دارند با خواندن اين مقاله ها داستان نويس بشوند. (که مي شوند!) خيلي ها دوست دارند هر چه به ذهنشان مي رسد را بنويسند و به ديگران هم اين حرفها را بگويند. با شوق و ذوق داستان هايشان را به ديگران هم مي دهند تا خوانده شود. اما يک نکته را حتماً بايد بگويم تا خودم را مديون کساني که وقتشان را براي خواندن اين مقالات مي گيرم نشوم. همان طور که شهريار مندني پور در کتاب ارواح شهرزادش نتوانست خودش را از گفتن اين مطلب معاف کند.  

دوست عزيزي که داري اين مطلب را مي خواني، اگر يک درصد به اين فکر مي کني که مي تواني، اگر در خودت اين قدرت را مي بيني که مي تواني داستان را کنار بگذاري تا اين يک بار فرصت زندگي را از دست ندهي عاجزانه خواهش می کنم اين کار را همين الان انجام بدهيد!!!! جدا از مسائلي که براي ادبيات در ايران به وجود آمده و تنها دلخوشي داستان نويسان مي تواند اين باشد که گهگاهي جايزه اي ببرند، بايد خيلي صريح عرض کنم که داستان نوشتن و سر و کله زدن با شخصيت هايي که خيلي راحت مي توانند محاصره ات کنند کار ساده اي نيست! اوائل که داستان مي نويسي همه چيز ساده و راحت و گاهي هم پروانه اي است. اما بعد از مدتي کار و شناخت بيشتر از روان شناسي به خاطر کلنجار رفتن با شخصيت ها چيزهايي مي بينيد که به قول شيخ اجل سعدي در مقابل زندگي کردن با يک زن بداخلاق تفريحي معمولي بيشتر نيست.

زجر زيادي کشيدم که چرا داستان را به چشم يک موجود زنده نگاه مي کنم و مثل يک موجود زنده دوستش دارم، اما واقعاً همين طور است. داستان يک موجود زنده است. يک موجود زنده که در زندگي تأثير مستقيم دارد. دست هايش را روي درهاي ذهنت مي گذارد و تا جايي که دلش مي خواهد بازشان مي کند. آن وقت گناه ديدن چيزهايي که مي بيني پاي خودتان است. براي کساني که خودشان را آماده نکرده اند ممکن است باعث دردسر شود. باعث شود همه زندگيشان را ول کنند و به دختري که پايش مي لنگد و دارد از مقابل شما مي آيد فدا کني. وقتي نمي بيني کمکشان کني دوست داري خودکشي کني. يا خيلي سريع و با اولين تيغي که مي بيني يا خيلي تدريجي و با غذا نخوردن و زياد کار کردن و سختي دادن زياد به تن رنجورت... 

ديگر زير بار دين نيستم! بدون هيچ وقفه اي مي رويم سراغ نه پرسش ابوالهول :

1-  زاويه ديد : داستان را از کجا کنيم؟ پرسش اصلي اين است که داستان را چه کسي روايت کند و چگونه! انگار هر داستاني زاويه ديد خاص خودش را مي خواهد. دوست دارد طور خاصي که خودش مي خواهد بيان شود. دوست دارد يک آدم خاص، يک شيء خاص، يک موجود خاص يا از نگاه خاصي بيان شود. وظيفه داستان نويس پيدا کردن اين عنصر در ميان شخصيت هاي داستان يا حتي اشيا و موجوداتش است. بحث واقعاً اول شخص و دوم شخص و سوم شخص نيست. بحث پيدا کردن خواسته داستان است.

2-  داستان چرا روايت مي شود؟ داستان يک رشته حوادث به هم پيوسته است. حوادثي که فريم فريم از جلوي چشمهاي ما رد مي شوند. اما مثل تسبيح يک نخي اين دانه ها را به وصل مي کند. در حقيقت سؤال اصلي اين است. چه چيزي اين دانه ها را هم وصل مي کند؟

3-  داستان از کجا شروع بشود؟ هر کسي با هر نوع تفکري دوست دارد داستان را از يک جاي خاص شروع کند. هيچ محدوديتي براي اين کار نيست. داستان بنا به اين که با فرم يک خطي، مدور، با شکست هاي زماني فراوان يا انتها به ابتدا نقطه شروعهاي متفاوت دارد. اما بحث اصلي اين نيست. يک چيزي در داستان خيلي مهم است. يک نقطه که اصلاً داستان براي گفتن آن دارد نوشته مي شود. در اصطلاح داستان نويسي به آن مي گوييم نقطه اوج. کورت ونه گات (نويسنده آمريکايي) توصيه مي کند داستان را بهتر است از نزديکترين به اين نقطه اوج شروع کنيم. توصيه اي است مهم و غير قطعي! چرا که داريم داستان هاي کلاسيک موفقي که از اين قانون تبعيت نمي کنند!

4-  زمان افعال در داستان : زمان افعال در داستان شايد خيلي مهم باشد. داستان نويسهاي زيادي را ديده ام که فقط از يک زمان فعل براي نوشتن داستان استفاده مي کنند. بدون اين فکر که هر زمان فعل براي گفتن مطلب خاصي مفيد است. زمان داستان مي تواند گذشته، حال يا حتي آينده باشد. خاصيت زمان گذشته، اشراف بيشتر نويسنده به داستان، خاصيت زمان حال نزديکي خواننده به روايت و خاصيت زمان آينده قابليت پيشگويي بودنش است. فقط يک نکته در مورد زمان حال بايد بگويم و آن اينکه استفاده از اين زمان معمولاً به طور مداوم در داستان مي تواند اينگونه ضربه بزند که داستان در حال روايت است و مي خواهيم به دو روز بعد برويم. چه اتفاقي مي افتد. آيا مي خواهيم پيشگويي کنيم؟ نه! پس خيلي تصنعي نيست که بگوييم :« دو روز مي گذرد!» اصولاً اگر بخواهيم به يک زمان بچسبيم و حتي در آن زمان فعل به قدرت برسيم آيا نويسنده توانمندي هستيم؟ چگونه نويسنده توانمندي هستيم وقتي نمي توانيم به زمانهاي ديگر هم برويم؟

5-  چگونه خواننده با ما بيايد؟ خيلي خنده دار است اگر بگوييم همراهي خواننده براي ما مهم نيست. اگر بگوييم که ما براي دل خودمان مي نويسيم و اگر چاپش مي کنيم هم براي دل خودمان است. بگوييم هر خواننده اي که مي تواند اين دل خواستن را بخواهد اين داستان را هم بخواند باز هم خواننده مهم است! هر داستان يک جور تعليق يا کشمکش دارد که مي تواند خواننده را همراه خود بياورد. اين کشمکش مي تواند همانطور که کيارستمي از آن بد مي گويد به گروگان گرفتن خواننده نباشد. هميشه چيزي در داستان هست که ما نمي دانيم و نويسنده مي داند. همين است که ما را جلو مي برد. اين هنر نويسنده است که چگونه پايان داستان اين دانايي را به رخ خواننده بکشد و به خواننده توهين نشود.

6-  داستان را با چه لحني بنويسيم؟ همان طور که هر آدم در دنيا لحن و زبان و لهجه خاص خودش را دارد، هر داستان هم لحن و زبان و لهجه خاص خود را دارد. بحث لحن فقط براي راوي اول شخص نيست که داستان را با لحن خاص خودش روايت مي کند، بلکه هر فضا، فرم، مکان و زمان روايت لحن و زبان خودش را لازم دارد.

7-  لايه هاي زيرين داستان. داستان چه بچه اي در شکم دارد؟ دور از ذهن نيست که هر داستان بيانگر چيز ديگري است غير از اين که ما در لايه رويي مي بينيم. قرار نيست اين لايه زيرين را به داستان مونتاژ کنيم. فقط قرار است چيزي که در ناخودآگاه قلقلکمان مي­دهد را روي کاغذ بياوريم بدون اينکه توضيحش بدهيم. مي توانيم بگوييم فلاني مهرباني از صورتش مي باريد. اما با گفتن وقتي فلاني لبخند مي زند انگار انرژي تازه اي مي گيري. و يا حتي خيلي زيرپوستي تر. مثل همان کاري که جيمز جويس در داستان کوتاه مردگان با توصیف لباسهای زنش که روی تخت افتاده انجام مي­دهد.

8-  داستان به چه شادي و رنج مشترکي مي پردازد؟ قبل از اينکه به اين موضوع بپردازيم يک نکته را از ياد نبريم. هنر چه گفتن نيست، چگونه گفتن است. مهم نيست که داستان دارد توسط يک دزد روايت مي شود و دزد هم بدجوري دزدي مي کند. فقط کافي است خيلي هنرمندانه اين کار را انجام دهيم! نمي خواهم وارد بحث هنر متعهد و غير متعهد بشوم.  که اصولاً وارد اين بحث شدن اشتباه است. اگر هم قرار است به تعهد در هنر برسيم بهتر است بگوييم هنرمند بايد به هنرش متعهد باشد و اينکه هنرش را هنرمندانه انجام بدهد.

9-  آيا داستانمان قبلاً جايي نوشته، خوانده يا روايت نشده است؟ براي رسيدن به يک درک کامل هيچ راهي نيست! براي رسيدن به اين درک بايد تمام کتابهاي دنيا را خوانده باشي تمام فيلمهاي دنيا را ديده باشي و در تمام دهکوره ها پرسه زده باشي. با اين حال هر چه بيشتر کتاب بخواني، فيلم ببيني و مسافرت کني از درک بالاتري برخوردار مي شوي.

مصطفي مرداني

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
هرمز مميزي

سلام آموزش جوانان به رعايت اصول داستان نويسی کار ارزشمندی است موفق باشيد !

آتوسا

سلام عالی بود موفق باشيد

مزنا

سلام . خيلی خيلی خيلی تحت تاثير متنی که نوشته بودید راجع به خودتون و ادبيات و... تحت تاثير قرار گرفتم. وقتی کسی يه چيزی خلق می کنه اونو دوست داره گاهی قد جونش گاهی از جونش هم بيشتر. واسه همينه که خدا بنده هاشو دوست داره چون اونا را خلق کرده واسه همينه که پدر و مادر بچه هاشونو دوست دارن چون يه جورائی خلقشون کردن و واسه همينه که هنرمندا آثارشونو دوست دارن قد جونشون و باهاشون زندگی می کنن. وقتی بچه ها بزرگ می شن و از پيش خانواده می رن ديدی چه قدر پدر و مادرا تنها می شن و غصه می خورن.؟ بعدشم اين که درسته خيلی چيزها را بخاطر ادبيات از دست دادين ولی خود ادبيات را به دست آوردن به اين راحتی نيست . اگه عشقتون نوشتنه پس بهش رسيديد و داريد ازش لذت می بريد. خود من عاشق ادبيات هستم. چهار سال درسشو خوندم ولی بعدش به خاطر وضعيت کار توی جامعه رفتم يه رشته ديگه خوندم و يه کار ديگر را شروع کردم يعنی در حاليکه ادبيات را انقدر دوست داشتم شهامت رها کردن چيزهای ديگه رو بخاطرش نداشتم و الان هم ندارم. يه عالمه داستهای نيمه که شروع کردم و فرصت نمی کنم تمام کنم. يه عالمه ايده هائی که توی ذهنم هست و نمی تونم روی کاغذ بيارم.

مزنا

.... ادامه کامنت قبلی ....خلاصه اينها را گفتم که بگم درسته که ادبيات پول توش نيست .نون توش نيست ولی يه حس خوب توشه که تو کارهای ديگه نيست. با يه نگاه به دورو برمون می شه ديد که چه قدر آدمها از کارشون راضی نيستن حتی درآمد خوبی دارن ولی شغلشون را دوست ندارن. نمی دونم چرا اين حرفها را نوشتم ولی می خواستم آفرين بگم بر شهامت و شجاعت شما. موفق باشيد.