نقد وبلاگ:‌ديدگاه
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥  

گفتاری درباره ی نقش قالب وبلاگ:

در پست قبل اشاره ای داشتم به اینکه قالب یک وبلاگ در نحوه ی ارائه و اثرِ محتوای آن نقشی انکارناپذیر دارد. حال قدری مبسوط در این باره می نویسم.

نمی دانم قبل از این کسی به این امر توجهی داشته یا نه. که قالب وبلاگ در نقش صفحه ایست که متون و نوشته های آن وب گویی روی آن چاپ و ارائه می شوند.

برای منی که در جوامع ادبی حضور داشته ام و با ادبیاتچی (!)ها حشر و نشر تصویر آشنایی است، کسی که شعرش را روی پاکت سیگارش یا (همانطور که در پست قبل مثال زدم) بر کف دست نوشته. که به معنای زودگذر بودن شعرش است (همان طور که بسیاری اشعار و حتا جریانهای ادبی می آیند که بروند- همانطور که شعر گفتار رفت).

از طرف دیگر حس نوستالژی دهه ی پنجاه (که خلق بسیاری ترانه های ماندگار را موجب شد) باعث شد که اکثر آثار ادبی روی کاغذ کاهی چاپ شوند.

بحث من در این مقال روی وبهای ادبی دور خواهد زد چرا که وب نویسانی که به طور تخصصی درباره ی موضوعی می نویسند، ماند وبهای اموزشی، قالب را بر اساس نوع مطلبشان انتخاب و یا طراحی می کنند، و نوع مطلبشان هم از آغاز تا پایان ثابت است، و در نتیجه بحث چندانی پیش نخواهد آمد. اینها بر مبنای تخصصشان درباره ی قالب تصمیم می گیرند که مثلا چند پستی باشد، چند صفحه ای باشد، چند لینک داشته باشد، به کجاها لینک داده باشد، جای لینک ها کجا باشد، نوع خطوط چگونه باشد و از چه اشکالی استفاده شده باشد و ... . و مثال دم دستش قالب «فراسو» که برای وب های مربوط به رایانه مناسب است. بحثی نیست.

وب های شخصی هم که با محتوایشان آشناییم. اکثرشان (تا جائیکه من دیده ام) دل نوشته اند و مطالبی عمدتا حاکی از دلتنگی و یا یادداشت های روزمره و گاهی افکار صاحبانشان. که دل نوشته ها و عشقولانه ها همگی قالب سیاه دارند. قالب سیاه ساده، و نوشته ها خوش نویسی شده است و یا سرهم. (و محتواشان هم که روشن است: دلم گرفته... نمی دانم احساس سردرگمی دارم... کاش می شد از این درد... آه! اگر او می فهمید. و هر جا هم که دستشان رسید عکس می زنند از دو نفر که همدیگر را بغل زده اند و یا زنی که رو به آسمان بازوهایش را (به جای طرف مقابل!) بغل کرده)- بماند.

می ماند وب های ادبی. چرا که وب های ادبی مانند وب های تخصصی یا و یا شخصی نیست که پیوستگی موضوعی و محتوایی داشته باشد. مگر موراد استثنایی که فرضا یک وب به آثاری دقیقا حول یک موضوع خاص اختصاص داشته باشد. اگر نه در حالت عادی، تنها وجه اشتراک بین پست های یک وب ادبی، جنبه ی ادبی آن است. چرا که یک پست از درد و رنج می گوید و پستی دیگر صرفا به موضوع «نوشتن» اختصاص دارد. پستی درباره ی درد دوری است و پستی دیگر جریان یک آدم ربایی. به فرض. حال اگر این قضیه که صفحه ی وب در نحوه ی ارائه و تاثیر متن موثر است را در نظر بیاوریم این سوال مطرح می شود که چه می شود کرد؟ تکلیف ما چیست و چه قالبی انتخاب کنیم؟

آیا می توان پست به پست قالب را، متناسب با پست جدید، عوض کرد؟

جواب این سوال منفی است. غیر ممکن نیست اما من به شخصه نمی خواهم هر بار که یک نفر وبلاگ مرا باز می کند فکر کند بار اول است که می آید. مخصوصا که با توجه به اینکه قالب جدید متناسب با پست جدید انتخاب شده پس به ناچار صفحه ی اول را تک پستی باید کرد تا پست های قبل در این قالب جدید دیده نشوند.

پس این امر به کل منتفی است. شاید ساده ترین راه و اصلا تنها راه همان باشد که انجام می شود: طراحان قالب ها را با نگاهی کلی (و نه به منظوری خاص) طراحی می کنند، و عمده ی وبهای ادبی قالب های «خنثی» دارند که تاثیرش روی محتوا مانند این است که یک تابلو را بدون قاب مناسب به نمایش بگذارند.

(من به یک قالب جدید فکر می کنم)

 

یکونات ریغماسیان



 
چگونه یک داستان کوتاه بنویسیم ؟
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥  

قسمت اول

داستان کوتاه قصه نیست

قصه : روایت ساده و بدون طرح و نقشه ای است که اتکای ان به طور عمده بر حوادث و توصیف است و خواننده وشنونده هنگامی که ان را می خوانند یا بدان گوش می دهند به پیچیدگی خاص و غافلگیری و اوج و فرود مشخصی بر نمی خورد .

مشخصات داستان کوتاه :

1 طرح منظم و مشخص

2 یک شخصیت اصلی

3 یک واقعه اصلی

4 یک کل که اجزا در ان نقش می بندند

5 القای یک تاثیر واحد

6 کوتاه بودن

داستان کوتاه اثری است کوتاه که در ان نوسینده به یاری یک طرح منظم ، شخصیتی اصلی را در یک واقعه اصلی نشان می دهد و این اثر را بر روی هم تاثیر واحد القا می کند .

طرح داستان

نقشه کار یا رئوس مطلب ، یا چهارچوب داستان را طرح داستان می نامند .

نکات اصلی :

طرح داستان باید رشته ای از وقایع وابسته بهم باشد و به نتیجه معینی بپیوندد( هر یک از وقایع را بحران داستان می نامند ) . بحران ها نقاط تغییر وضع یا تغییر منظرند و هر یک به دیگری گره خورده و همه با هم داستان را به سوی بحران عمده که اوج داستان باشد هدایت می کنند، تسلسل و تداوم این وقایع اکسیون داستان را می سازد .



 
۩۞۩๑ معرفی کتاب ۩۞۩๑
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥  

کیمیاگر کتابی بدون جلد را به دست گرفت که از کاروان آورده شده بود، ولی می توانست نویسنده آن را که اسکاروایلد بود بشناسد.

آن را ورق زد به افسانه نارسیس narcisse رسید.

کیمیاگر، قصه "نارسیس" را می شناخت.

جوانک زیبایی که هر روز، در آبگینه ای صورت خود را می دید و به تماشای زیبایی خود می نشست

تا...

تا که روزی محو زیبایی خود شد در آب افتاد و غرق شد.

در آبگینه، گلی رویید بنام... "نرگس"

اسکار وایلد، تعبیر تغزلی بر "افسانه" داشت و "پایان" آن را چنین نوشت :

بعد از مرگ نارسیس، (اورآدها Les Oreades).فرشتگان جنگل، به کنار آن آبگینه رسیدند که روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بود و اکنون جامی است لبریز از اشک های تلخ...

فرشتگان پرسیدند: "چرا اشک می ریزی...؟"

آبگینه گفت: "برای نارسیس گریه می کنم"

گفتند:

"تعجبی ندارد ما همه وقت، در تمامی جنگل ها به دنبال آن آفریده زیباروی بودیم ولی... فقط تو می توانستی، هر روز، در مقابل زیبایی او به سجده در آیی..."

آبگینه پرسید: "نارسیس مگر زیبا هم بود؟"

با تعجب جواب دادند:

"چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟

بر ساحل تو خم می شد

در آیینه ات هر روز، نقش رخ خود می دید

آبگینه لحظه ای خاموش شد، پس آنگاه گفت:

برای نارسیس گریه ولی هرگز زیبایی او را ندیدم.

برای نارسیس گریه می کنم چون، هر بار که او بر ساحل من خم می شد.

در آیینه ی چشمانش، زیبایی خود را می دیدم.

کیمیاگر گفت: این است یک افسانه ی زیبا...

گزیده ای از کتاب کیمیاگر

اثر پائولو کوئيلو

 

کيمياگر نخستين کتابی که از پائولو کوئيلو به فارسی ترجمه شده و دومین کتاب نوشته شده توسط اوست تا کنون در بيست و دو کشور جهان به چاپ رسيده است و يکی از ده کتاب پرفروش جهان در سال 1998 بوده است. اين کتاب توسط دانشگاه شيکاگو بعنوان کتاب درسی توصيه مي شود و آن را در دستيابی به بصيرت شخصی بسيار مفيد دانسته اند. کوئيلو نويسنده مشهور برزيلی است که از لحاظ شهرت با گابريل گارسيا مارکز برابری ميکند. چهار کتابی که از او منتشر شده است همه در رده پر فروشترين کتابهای برزيل قرار دارند.

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است . همه چیز تنها یک چیز است . و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می‌شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی
این کتاب سرگذشت پسر بچه چوپان اسپانیولی به نام سانتیاگو می باشد که رویای سفر به دور دنیا وتلاش برای یافتن گنجی بسیار گران قیمت را در سر می پروراند. او مسافرت خود را از خانه اش در اسپانیا شروع می کند وسپس به بازارهای زیبای تانژایر می رود و از انجا به صحرای مصر پا می گذارد جایی که رویارویی سرنوشت ساز با کیمیا گر در انتظار اوست.

 

از جمله نوشته های این نویسنده:

  • عارفانه ها: از کیمیاگر تا والکیری ها
  • ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
  • The Alchemist
  • دومین مکتوب
  • مکتوب
  • کیمیاگر
  • کوه پنجم
  • کنار رود زیبای پیدرا نشستم و گریستم
  • کیمیاگر: افسانه ای در مورد پیروی از رویا
  • رساله دلاور اشراق
  • سفر به دشت ستارگان
  • کیمیاگر2
  • بریدا
  • خاطرات یک مغ

... که می توانید برای اطلاعات بیشتری در مورد این کتاب ها و همینطور سفارش خرید آنها به "اینجا"

مراجعه کنید.

همچنین سفارش خرید این کتاب(کیمیاگر) توسط شرکت ایران بین را هم مانند قبل می گذارم.

برای سفارش خرید ایران بین اینجا کلیک کنید

برای خرید چاپ نفیس این کتاب از efeh.com هم می توانید از لینک زیر استفاده کنید.

 

برای دیدن مقالات مرتبط می توانید از لینک های زیر استفاده نمایید:

http://www.govashir.com/Books/archives/000451.html

http://zoheil.persianblog.ir

نويسنده : کسری نجفی



 
نقد وبلاگ
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥  

سلام

برای نقد یک وبلاگ، گذشته از مطالب و محتویات آن، قالب و مختصات فیزیکی (فیزیکی؟) آن بلاگ نقش انکارناپذیر دارد. مشخصات ظاهری یک وبلاگ وسیله ای ست که مطالب یک بلاگ به وسیله ی آن عرضه می شود. صفحه ی وب مانند صفحه کاغذیست که مطالب بر رویش چاپ شده و از روی آن خوانده می شود. (شاعریکه شعرش را بر کف دست می نویسد با این حرکت می گوید که این شعر برای یک بار خوانده شدن و سپس فراموش شدن نوشته شده. چرا که با یک بار شستن دست پاک می شود و اشعار نوستالژیک را عمدتا بر کاغذ کاهی چاپ می کنند.) پس در پست های آینده به اختصار درباره ی نقش قابل و دیگر اجزا صحبت خواهم کرد.

 

و اما نقد وبلاگ:

 

در میان وبلاگ های بی شماری (که هر روز ایجاد می شوند- به روز می شوند- دیده می شوند- به روز می شوند- دیده می شوند- به روز نمی شوند- فراموش می شوند- بسته می شوند- ایجاد می شوند) که هر روزه سر می زنم، عمده ی وبلاگ های وبلاگ های شخصی اند و عمده ی نوشته های نوشته های حاکی از دلتنگی و احساسات رقیق شده، و در بین وبلاگ های ادبی هم کمتر به بلاگی بر می خورم که نوشته هایشان نشان از هوش و استعداد صاحب آن داشته باشند و مثل اوهام قریحه ی نویسنده ی خود را به رخ بکشند.

«پرنده ای که از ارتفاع بترسد، قورباقه میماند.»

اوهام، وبلاگ متعلق به شیرین است. نویسنده ای که از خودش فقط در یاداشتهایش نشانه ای گذاشته. یادداشت هایی که عمدتا درباره ی تمایل بی حد نویسنده به نوشتن است. به اینکه از طریق نوشتن به نوعی ارضا روحی می رسد.

دلم ميخواد بنويسم. دلم ميخواد از اين همه صدايی که توم موج ميزنه خلاص بشم. از اين آدمک پبری که توی بدنم حسش ميکنم. اين که حس ميکنم که اون چقدر تجربه داره و چقدر حيف که داره ميميره که داره از دست ميره.

غیر از این یادداشتها، شیرین داستان ها و اشعارش را هم به صورت پست های جداگانه در معرض دید می گذارد.

نکته ی اولی که با دیدن این بلاگ به ذهن خطور می کند شخصی بودن بلاگ است. چرا که قالب سیاه است و عمده ی بلاگ های شخصی قابل سیاه دارند و نوشته های پر از دلتنگی(آه!)

ولی این طور نیست. عمده ی نوشته های این بلاگ مطالب ادبی ست و در بین آن ها، متونی که جنبه ی شخصی دارند هم از کیفیت ادبی بی بهره نیستند. فونت سفید و زمینه ی سیاه خواندن مطالب را، با توجه به بلند بودن بعضی پست ها، راحت تر می کند.

نکته ی دوم چند پستی بودن صفحه ی نخست است. این امر نشان می دهد که صاحب وبلاگ خواستار توجه مخاطب به پست های قبلی است و هر پست را با توجه به مابقی پست ها ارسال می کند و مطالب آن پیوستگی موضوعی دارد.

نکته ی سوم اینکه نوشته ها و داستان های شیرین سرشار از استعدادند اما هنوز جای زیادی بری پیشرفت هست و امیدوارم که با مطالعه ی بیشتر(مطالعه- مطالعه- مطالعه) گام های محکمتری در عرصه ی ادبیات بردارد.

با تشکر-یکونات ریغماسیان

 

 



 
لئونارد کوهن
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥  

برنده ی جایزه ی نوبل ادبی سال 1996 ...

در سال 1934 در کانادا متولد شد . از زمانی که خود

را شناخته بود عاشق شعر بود و تنها رویایش شاعر شدن ...

دلش میخواست شاعری جهانی شود و شعرهایش را در نور شمع

دکلمه کند ... اولین مخاطب شعرش کسی نبود جز مادرش او ساعتها

در کنار لئونارد مینشست و به شعرهایش گوش میداد ... کمی بعد به

نوشتن داستان روی آورد ... دو رمان نوشته ... گیتار مینواخت

و صدایش طرفداران بیشماری داشت ... در سال 1966 اولین مجموعه

شعرش را منتشر کرد , همین مجموعه کافی بود تا جامعه ادبی امریکا

بپزیرد که شاعری توانا متولد شده ... کوهن در مجموعه شعر خود

با موضوع ها چنان ساده برخورد کرده بود که همه را مجذوب خود

کرده بود ... " جعبه ی معطر زمین " با وجود سادگی , عمیق و پر

رمز و راز بود او پس از این مجموعه هفت کتاب شعر دیگر منتشر کرد

او تا سی و چهار سالگی فقط مینوشت و در این سن بود که مبدل به

شاعری گیتار به دست شد ...

از عادت و یکنواختی گریزان بود و زمانی که حس کرد مردم به

شعرهایش خو گرفته اند و هر لحظه در انتظار مجموعه جدید شعر

او هستند غیب میشود و به هند سفر میکند ... نه میخواند نه مینویسد !

پس از چند سال دوباره آغاز میکند با شعرهایی پیچیده تر ... شعرهای

او را از لحاظ وزن درونی به مولانا تشبیه میکنند .. مانند غزلیات شمس

عاشقانه مینویسد ...

آدمی که در شعر او نفس میکشد موجودی تنهاست که از بهشتش

دور مانده ...

انسانی که میخواهد از سرنوشتش فرار کند ...

انسانی که میخواهد بشناسد ...

 

آن گونه ...

آن گونه که مه جا نمی گذارد

لکه ای بر تپه سبز

تن من نیز جا نمی گذارد

اثری بر تن تو

 

زمانی که باد و باران همدیگر را می یابند

دیگر چه می ماند برای نگه داشتن ؟؟

من و تو همدیگر را می یابیم

بعد پشت به هم میخوابیم !

 

آن گونه که بسیاری از شب ها

سر می کنند بی ماه و ستاره

من و تو نیز بی هم سر خواهیم کرد

آن گاه که یکی از ما در دور دست هاست ...

 یا حق



 
نقد وبلاگ
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥  

غزل پست مدرن

وبلاگ مورد نظر امروز«غزل پست مدرن» است. وبلاگ با سابقه ی سید مهدی موسوی، شاعر مطرح کشور، صاحب چند مجموعه شعر، است.

 

این بلاگ به طور «نا» منظم و با پست های همیشه طولانی به روز می شود. پست هایی که در بعضی موارد شامل شعرهای جدید موسوی می شود و در بعضی موارد موضوعی ادبی یا اجتماعی را مورد بحث قرار داده. آخرین پست این بلاگ که در حال حاضر برابر من است نقدی ست به طنز درباره ی یک ترانه ی روز.

غیر از این موسوی همیشه از طریق وبش که با توجه به موضوعات مطالبش یکی از حرفه ای ترین هاست، سعی داشته که نظرات خود را (درست یا نادرست) مطرح کند.

نکته ی دیگر اینکه این بلاگ، با توجه به قالب سیاه رنگ و فونت سفیدش (که خواندن مطالب را راحت تر می کند) و با توجه به لوگویش (که سایتش فیلتر شده و بالا نمی آید) و با توجه به لینک های فراوانش (که وبلاگش را به یک چهار راه تبدیل کرده) و با توجه به تک پستی بودن وب (که تمرکز را بر روی همان پست افزایش می دهد) نشان از دید موسوی در انتخاب ابزار مورد نظر برای ابراز وجود و ابراز نظر دارد. چرا که تمامی این موارد ،بالاخص مورد آخر، تک پستی بودن صفحه ی نخست، نشان از نگاه موسوی به جنبه ی رسانه ای وبلاگ است.

با امید موفقیت روز افزون.

       

        یکونات ریغماسیان

 



 
معرفی کتاب
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥  

فکر می کنید این چیه؟

تصویر 1

یک کلاه ............. ؟؟!! اما اگر کمی بچه گانه تر به آن نگاه کنید ...............

 

تصویر 2

بله! این نقاشی يک کلاه نیست، تصویر مار بوآیی است که فیلی را هضم می کند...............و این بود که آنتوان در شش سالگی از کار زیبای نقاشی دست کشید، چون از نا موفق بودن تصویر شماره ی 1 و تصویر شماره ی 2 خود دلسرد شده بود، و این به دلیل نصیحت های آدم بزرگ ها بود.

بنابراین آنتوان (طبق گفته ی خودش)، ناچار شد شغل دیگری برای خود انتخاب کند و آن شغل خلبانی بود.

 

شازده کوچولو(شهریار کوچولو)، اثری خيال انگيز و زيباست، که در آن عواطف بشری به ساده ترين شکل، تجزيه و تحليل شده است . در شازده کوچولوعناصری که بر اثر غوطه ور شدن در علايق مادی و پول پرستی از سجايای انسانی بدور افتاده اند، تحت نام آدم های بزرگ به باد مسخره گرفته شده است. شازده کوچولو، شعری منثور، و نثری است شاعرانه، که سرشار از لطف و معنی است.

اين داستان از حادثه‌ای واقعی مايه گرفته که در دل شن‌های صحرای موريتانی برای "آنتوان دو سنت اگزوپری "روی داده است .خرابی دستگاه هواپيما، خلبان را به فرود اجباری در آفريقا وا مي‌دارد و از ميان هزاران ساکن منطقه، پسربچه‌ای با رفتار عجيب و غير عادی، جلب توجه مي‌کند ; پسربچه‌ای که اصلا به مردم اطراف خود شباهت ندارد و پرسش‌هايی را مطرح مي‌کند که خود موضوع داستان قرار مي‌گيرد .در اين داستان، تصويرهای ذهنی با عمق فلسفی درآميخته است.

آنتوان دو سنت اگزوپری در سال 1900 در شهر لیون،زاده شد. در چهارده سالگی یتیم شد و مسؤولیتت تامین هزینه ی خانواده به دوش او افتاد. خدمت نظام را در نیروی هوایی گذراند و فن خلبانی و مکانیک آن را یاد گرفت و یکباره به خدمت ارتش در آمد. زیبایی های طبیعت، مناظر متنوع جهان و آشنایی بیشتر با جامعه های مختلف، الهام بخش طبع حساس و نکته سنجش شد. سنت اگزوپری بعد از تسلیم فرانسه به قوای آلمان، از آن کشور تبعید شد و به آمریکا رفت و در آن کشور سه کتاب نوشت که شازده کوچولو یکی از آن سه است. سنت اگزوپری در یکی از پروازهایش گم شد و هر گز بازنگشت و این شاید آرزوی او بود.

برای دیدن این کتاب می توانید به سایت http://www.shamlou.org/thelittleprince/text/thelittleprince.html مراجعه کنید.

برای خرید این کتاب هم می توانید از سفارش خرید ایران بین استفاده کنید و این کتاب را درب منزل خود تحویل بگیرید و همان جا وجه را پرداخت کنید یا به دوستانتان هدیه دهید(فقط با چند کلیک). قیمت این کتاب برای سفارش 900تومان(9000ریال) است. البته تنها مشکلی که می ماند این است که برای سفارش در این شرکت، وجه مورد پرداخت باید حداقل 1500تومان(15000ریال) باشد، بنابراین یا باید دو عدد از این کتاب را سفارش دهید، یا اینکه مایحتاج دیگر خود را به همراه آن سفارش دهید.                                                    برای سفارش اینجا کلیک کنید

آنتوان این کتاب را به یکی از دوستانش به نام لـئـون ورث تقدیم می کند که به شرح زیر است.

اهدانام‌چه

به لئون ورث Leon Werth

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که اين کتاب را به يکی از بزرگ‌ترها هديه کرده‌ام. برای اين کار يک دليل حسابی دارم: اين «بزرگ‌تر» به‌ترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم آن که اين «بزرگ‌تر» همه چيز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هايی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجويی است. اگر همه‌ی اين عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم اين کتاب را تقديم آن بچه‌ای کنم که اين آدم‌بزرگ يک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گيرم کم‌تر کسی از آن‌ها اين را به ياد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به اين شکل تصحيح می‌کنم :

به لئون ورث

موقعی که پسربچه بود

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

 

نويسنده: کسری نجفی



 
بررسی
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥  

سلام

خانه ام ابری است

http://khaneamabrist.persianblog.ir

از قالب ساده و یک دست و فاصله ی زمانی زیاد مطالب این طور برداشت می کنم که مهمترین چیز برای نویسنده نوشتن و بیان حرفهایشان هست. نه جمع کردن بازدید کننده و ... و نه نوشتن به طور جدی.

بیشتر مطالب شرح احوال و حرفهای شخصی هستند که به سادگی و صمیمیت بیان شده و در خواننده نیز نوعی راحتی و صمیمیت ایجاد می کند.

"زمان روشن بود و تصویرها واضح" ( از نوشته ی تجربه ای دیگر) بیان گر توان ایشان در استفاده از ترکیبهای  ادبی هست که به هر دلیل کمتر دیده می شود.

"بهار که می آید دل تنگی ها یکسال بزرگتر می شوند و مثل شراب رسیده  یکسال کهنه تر! ناب تر! تلخ تر و مستی آورتر!" جالب بود

مختصری ایراد هم می گیرم.

لغتهایی مثل "یکسال" را به شکل "یک سال" می نویسیم.

"مگر این بوی مستی آور شکوفه ها که می پیچد دوباره آن رویه دیگر زندگی را آشکار نمی کند؟" اینجا منظور نویسنده "روی" بوده یا "رویه(Ravieh)"؟؟ به احتمال زیاد منظور روی دیگر بوده (مثل روی دیگر سکه).

بررسی جزیی یک اثر

نوشته ی بی نام 16 اردیبهشت 85

"یک شاخه گل سرخ از آن طرف نرده های باغچه گذشته است و سرک به خانه ما کشیده است. در چمن ِ سبز  ِ پشت خانه سرخی گلهای سرزده زیبایی ساده به باغچه می بخشد.

این گلهای زیبا مرز نمی شناسند. هرجا که آفتاب باشد خود را به آنسو می کشند. حتی اگر آنسو اینطرف نرده ها باشد.

ای کاش برای آدمها هم مرزی وجود نداشت. ای کاش هروقت که آفتاب آنطرف مرز می تابید می شد بار و بندیل خود را جمع کرد و به آنطرف کوچید...ای کاش می شد آدمی اینهمه دربند مرزها نبود. تا برای خود از جغرافیا زندانی بسازد بس بزرگ که سرزمین رو به آفتاب را از او بگیرد...

ای کاش مفهوم مرز در ذهن آدمی نمی گنجید... ای کاش هرگز مرزی نبود... از پس مرزکشی ها دلتنگی نبود... هرچه بود پهنای آفتاب ِ مهربان ِ گسترده بود... "

در جمله ی اول می توان "است" نخست را حذف کنید. زمان جمله ی اول و دوم منطبق نیست.

از رویش گل برای بیان منظور به خوبی بهره گرفته شده. سادگی در این نوشته هم دیده می شود (که یک حسن به حساب می آید).

اما به لحاظ مفهومی آفتاب برای انسانها چیست؟؟

چرا گل از نرده ردشده؟ چرا نرده وجود دارد؟

از آنجا که این نوشته ها شرح های مختصری از لحظات زندگی هستند و نیازی به پرورش ادبی ندارند. پس نیازی به ریزبینی وجود ندارد.

موفق باشین

حميد خوش سير 

8/31/2006



 
زندگی نامه:مايا کوفسکی
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥  

مایا کوفسکی شاعر درام نویس و فوتوریست انقلابی روسی در سال 1884 در روستای بغدادی استان کوتاییسی گرجستان در قفقاز به دنیا آمد . شاعری که زندگی او با انقلاب و مرگش با پایان دادن به زندگی روزمره همراه بود .

مایا در 20 سالگی سه بار بازداشت شد بیش از یک سال زندانی سیاسی بود . مایا با دیوید بورلیک ازپیروان مکتب فوتوریسم در مدرسه ی هنرهای زیبای مسکو آشنا می شود ... دیوید پس از شنیدن چند شعر از سروده های او به نبوغ مایا در عرصه ی شعر پی می برد .. پس از چند شب شعر با انتشار بیانیه ی " سیلی بر گوش " جنجال آفرید ونامش بر سر زبانها افتاد . با لباس زرد رنگش غوغا می آفریند و به نشانه ی اعتراض موهای سرش رامی تراشد ... از مدرسه ی هنرهای زیبای مسکو اخراج می شود و به همراه دیوید و کامنسکی به سفر در سرتاسر روسیه می پردازد تا با شب شعر مکتب فوتوریسم را معرفی کنند .

مایادر سفر خود به شهر اودسا با دختری به نام  ماریا الکساندرونا دنیسوا عشق را تجربه میکند .. عشقی که زندگیه کوتاهی به اندازه ی 4 روز دارد ... با شکست در عشق خود به ماریا شعر " ابر شلوار پوش " را سرود :

 

می آیی

عنق تر از عنق

می گزی پوست گوزن دستکشت را

می گویی :

راستی

خبر داری

دارم شوهر میکنم

بکن !

به درک !

خیال می کنی از پای در می آیم ؟؟

چه باک !

ببین

آرامم

آرامتر از نبض یک مرده  

یادت رفته چه می گفتی؟

جک لندن

پول

عشق

ماجراجویی

من اما می دیدم

تو ژوکوند بودی

تو را باید می ربودند

تو را ربودند

از نو عاشق

باز روشن خواهم کرد

خم ابرو

به آتش

باز خواهم چرخاند

خم ابروی به آتش روشنم را

در قمارخانه ها

آواره های بی خانه را

خانه

خانه های سوخته...

 

قلب مشتعلم را

با ملایمت خاموش کنید

خودم برایتان آب خواهم آورد ...

 

مایا با شنیدن جواب منفی از سوی ماریا از اودسا به همراه دیوید و دوستانش به سفر خود با افسردگی و عصبانیت ادامه میدهد ...

و سرانجام در 14 آوریل 1920 با شلیک گلوله ای به قلبش به زندگی خود خواتمه داد وی پیش از مرگ بر برگه ای نگاشت :

" برای همه .... میمیرم ... "

بسیاری معتقدند علت خودکشی او سرخوردگی از مسایل اجتماعی و سیاسی شوروی در آن زمان بوده !

 

نویسنده: سحر

 

 

 



 
نقد و بررسی
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥  

دختــرک معصوم ... ! نگــاهش زلال !

                                                                                 بـــاید خیلی زودتــر از اینها اعتــراف می کردم !!!

دلش ســاده !

دستش پــاک !

......                                                                   

نگــاهش مــرگ !                                                                    

دلش غمگیــن !

دستش آلــوده !

.....

ویـــران بــاد هــر آنکه تو را خـــاکستــر کــرد !!!

این دست نوشته ها اثر ی از یک نویسنده خلاق است به نام خاکستر امروز این وبلاگ را مورد نقد و بررسی قرار می دهیم:

قالب سیاه و نوشته های خا کستری تا حد زیادی ذهن خواننده را با این نوشته ها عجین میکند به همین  دلیل خواننده به محض ورود می داند که با چه فضایی رو بروست و در مرحله بعد با چه سبک از نوشته روبرو شود

محور تمام نوشته ها در این وبلاگ به کلمه خاکستر باز می گردد و خاکستر معانی مختلف اما یک سویه ای را در نوشته ها دارند

خاکستر وجود

روز های خاکستری

کلماتی است که خواننده به وفور در سطر سطر نوشته های این وبلاگ می بیند

و با آن آشنا است و می داند کلمه خاکستر جز ئی از وجود نوشته ها به شمار می آید

خاکستر گاه به خود نویسنده و گاه به دنیای بیرون و مخاطب یا سوم شخص نوشته اطلاق می شود

و یکی از ضعف های وبلاگ در رابطه با جذب خواننده تکرار مکرر این کلمه و یک نواخت بودن نوشته ها در این وبلاگ به شمار می آید اما از سویی دیگر وبلاگ می تواند خواننده ای خاص داشته باشد کسی که به خا طر وجود خاکستری این وبلاگ نوشته ها را می خواند...

از سویی دیگر می توان بیان کرد نوشته ها در این وبلاگ از درون شخص جاری میشود و در اکثر اوقات با زندگی فرد عجین است و نویسنده با آن ها تا حدی زندگی کرده است

برسی کلی:

نویسنده حرف خود را کامل بیان می کند و قابل فهم برای خواننده است و رابطه خوبی برای دفعات اول بین خواننده و نویسنده ایجاد می شود اما به مرور زمان نوع قالب ونوشته ها و کلمات یکنواخت خواننده را دچار تردید در انتخاب این وبلاگ می نماید

آدرس:http://khakestareheshgh.persianblog.ir

 یادداشت از : ارین نغزگو

 *این بلاگ نوشته های قابل بحثی دارد...با رنگ ها درست و به جا بازی شده است...و به نظر می رسد نویسنده به معانی ِ رنگ ها آشناست.و این استفاده ی به جا از رنگ ها مخاطب را به فکر وا می دارد...با آرزوی موفقیت ِ  نویسنده ی عزیز این وبلاگ

آناهیتا عرب عامری

پی نوشت:لازم دیدم مطلب بالا رو اضافه کنم...

بابت ِ تاخیر در آغاز به کار...عذر ِ مارا بپذیرید...